مسيحا برزگر در منظومه‌يِ عشق متولد شده است؛ درست چهار ميليون و خرده‌اي سال بعد از پيدايش زمين. او باد، خاك، آب و آتش را دوست دارد، اما محل ملاقات آن‌ها را، يعني گياه و پرنده را، بيش‌تر. در مصرفِ خنده، اهلِ امساك نيست، آرام است و هيچ‌گاه براي خشونت جواز صادر نمي‌كند. نوشته‌ها و ترجمه‌هاي او، بيش‌تر طنينِ خوشِ آوازهاي دلِ اوست. بزرگ‌ترين مترجمان را زنبوران مي‌داند. درباره‌يِ مسيحا فقط مي‌توان گفت: حضورش آن‌قدر عاشقانه است كه وقتي به گلِ شبدري مي‌رسد، بي‌درنگ كلاه از سر برمي‌دارد و مي‌گويد: سلام!

مسيحا برزگرخالقِ موسيقاي زندگي‌ست. او نه با چنگ و چگور، بلكه با كلمات، معنا را مي‌نوازد. كلمات، نزدِ او، هويتِ تكيده و معمول‌شان را از دست مي‌دهند، احيا مي‌شوند و سرشار از شور و سرمستي، به رقص درمي‌آيند. نگاهِ زيباي او در پيِ جُستنِ زندگيِ بي‌پيرايه‌يِ كودكان است. او همواره رهسپارِ اعماق است؛ زائرِ بيكرانه‌ها و آبيِ نابِ حقيقت. به گفته‌يِ خودش: همه‌چيز دارد، چيزي نمي‌خواهد و چيزي نيز براي از دست دادن ندارد. او بخشنده‌يِ گنجي تمام ناشدني‌ست: عشق. او عشق را سبو‌سبو به دل‌هاي تشنه مي بخشد و ديري نمي‌پايد كه دريا‌دريا مي‌گيرد. بي‌ترديد تا چشمه‌ي عشق مي‌جوشد، بازار مسيحا نيز گرم است. اين رازِ تبسم قشنگي‌ست كه همواره بر لب‌ دارد